اجراي فعاليت‌هاي پيشگيري از طريق محل‌هاي كار و مكان‌هاي تجمع ...!
سوء‌مصرف مواد، دربعضي از شاغلين و برخي از مكان‌هاي اشتغال شايع تر است، به همين دليل،‌بازدهي كار و سلامت كاركنان در معرض خطر قرار مي‌گيرد. مكان‌هائي كه كاركنان آن را جوانان تشكيل مي‌دهند( سرباز خانه‌ها، كارخانه‌ها، دانشگاهها و واحدهاي حمل ونقل) و فرايند كار با استرس بيشتري همراه است، مكان‌هاي مخاطره آميزي هستند كه به توجه بيشتري نياز داشته و در اولويت قرار دارند. استراتژي‌هاي پيشگيري از طريق محل كار عبارتند از :

الف ـ آگاه سازي مديران،مسئولان و كارفرمايان

ب ـ ايجاد امكانات مشاوره و درمان

پ ـ وضع واجراي قوانين مربوط به سوء مصرف، حمل يا فروش مواد

ت ـ آموزش و تقويت بهداشت عمومي‌

+ نوشته شده توسط (گمنام) در یکشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۰ و ساعت 15:37 |


اساس خوش بینی، در اندیشه درست در مورد علت رویدادهاست. تکرار جملات مثبتی همچون «من آدم ویژه ای هستم»، «همه مردم، مرا دوست دارند»، «زندگی ام هر روز از روز قبل بهتر می شود و...» از شما یک فرد خوش بین نمی سازد. این کار ممکن است برای لحظه ای به شما گرمی و شور ببخشد؛ ولی در دستیابی به هدفهایتان کمک چندانی به شما نمی کند.

همچنین خوش بینی، نپذیرفتن مسئولیت حوادث بد نیست. مسئولیت را به دوش دیگران انداختن، تنها منجر به عصبانی شدن آنها می شود. خوش بینی، پرهیز از غم و خشم نیست. عواطف منفی هم بخشی از غنایم زندگی اند و معمولاً واکنشهای سالمی هستند که ما را برای درک یا تغییر چیزهایی که موجب به هم ریختگی می شوند راهنمایی می نمایند.

خوش بینی واقعی این است که فرد، خویش را بشناسد، در مورد خود و جهان پیرامونش کنجکاو باشد، در دنیای خویش فعال بوده، به زندگی خود شکل ببخشد.

خوش بینی عبارت است از دقیق بودن. دقیق بودن، فرصت دیدن سایر علتها را هم فراهم می کند. آموزش خوش بینی مثل آموزش دقت است.


+ نوشته شده توسط (گمنام) در یکشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۰ و ساعت 15:33 |


من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم. من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود.

می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد. دانستم که نابودی ام حتمی است. با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم. خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد ومرا پذیرفت. نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم.
خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم.
گفتم: خدایا عشقت را بپذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم. سپس بی آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم. اوایل کار هر آن چه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و خدا فوری برایم مهیا می کرد. از درون خوشحال نبودم. نمی شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم. از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم زیرا سلیقه خدا را نمی پسندیدم. با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم. پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست کمک می کردم. عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند. اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند. در پایان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند. همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از من گریختند همان طور که من از خدا گریختم. هر چه فریاد زدم صدایم را نشنیدند همان طور که من صدای خدا را نشنیدم. من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند. انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم.
خدا گفت: تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی. از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند. گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم. اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی همان کنم. دیگر تو را فراموش نخواهم کرد. خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد. نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد.
گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.
خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم.
گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم.
گفت: اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده از عشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بیندازی. چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی زیرا تو و من یکی می شویم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم. اگر عشقم را بپذیری می شوی نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز...

خدایا همشه دوستت دارم ..
هر آنچه شکر نعمتت را بجا آورم کم است


+ نوشته شده توسط (گمنام) در یکشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۰ و ساعت 15:32 |

کسی نگفته است که زندگی کار ساده ای است، بلکه گاهی بسیار سخت و ناخوشایند می نماید؛ امّا همین زندگی با تمام فراز و فرودهایش، از ما انسانی بهتر و نیرومندتر می سازد.

در برخورد با هر دگرگونی در زندگی، شاید بگویی که: «نه، تاب نخواهم آورد»؛ امّا می آموزی که کنار زدن مشکلات یکی پس از دیگری، چندان دشوار نیست. دشواری، زمانی خواهد رسید که از برخورد با مشکل بگریزی. آن گاه است که باز می گردد و تو را به مبارزه می خواند.

نتیجه کار در دست تو و شیوه مبارزه توست. خردمندانه زندگی کن، بردباری را پذیرا باش و همیشه آماده رویارویی با دشواریها باش. سرچشمه توان ما گنجینه دورن ماست. زندگی زنجیری از افقهای نو، آرزوهای نو، روزهای نو و تغییراتی است که به سوی تو می آیند. خوش بین باش! این نگرش توست که بر محصول بسیاری از کارها نشان خود را می زند. به هنگام نیاز به یاری، آن را طلب کن. ویژگیها، شایستگیها و هر آنچه را تنها در توست، قدر بدان.

نیکوترین کار کدام است؟ ساده است؛ ساده: «بکوش تا می توانی». خواهی دید که همه چیز درست خواهد شد. آغاز هر روز نو، به تو می گوید که شایسته آنی که لبخند بزنی. آغاز هر روز نو تو را به این باور می رساند که می توانی دل دیگری را شاد کنی.


+ نوشته شده توسط (گمنام) در یکشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۰ و ساعت 15:30 |